خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





آسفالت و خربزه و ماست و پنیر و کتاب

    مدیر مجتمع می گوید: "کار، درست کردی برای مان آقای ماهر، تا برای علی اصغر کتاب نخوانم نمی خوابد". مغازه دار مجتمع بی مقدمه شروع می کند به دعاکردن: "خیر ببینی آقای ماهر، خدا امواتت را بیامرزد". دارم زباله ها را توی صندوق جلوی مجتمع خالی می کنم که مرد غریبه ای سرش را از ماشین درمی آورد، و شروع می کند به احوال پرسی گرم و دعا و تشکر. بچه ها و خانواده های مجتمع برای همین نیم ساعت وقت گذاشتن در روز، و یک زنبیل فسقلی کتاب کلی تشکرمی کنند. پنجاه تا شصت نفر در این سه چهار ماه از کتاب خانه ی زنبیلی کتاب برده اند. برخی هر روز می آیند، و برخی پنج شش تا می برند برای یک هفته. من اما با شروع مهر سرم شلوغ می شود، و دیگر نمی رسم. مدیر مجتمع می گوید: "دفتر مجتمع را برای کتاب خانه قفسه می زنم". الیاس می گوید: "آقا، لااقل پنج شنبه ها باز باشید تا برای تحقیق های مدرسه علاف کافی نت ها نشویم". حالا کتاب خانه برای خیلی از ساکنان مجتمع یک نیاز است. نیازی مثل آسفالتِ باقی مانده ی خیابان مجتمع، مثل سوپری، مثل میوه فروشی. بچه ها در درک و فهم این نیاز به وسیله ی بزرگ ترها نقش اصلی را بازی کرده اند. محمد حسین که ساعت شش تبلت را کنار می گذاشت، و می آمد کتاب خانه، الیاس که کتاب ها را می گذاشت توی سبد دوچرخه اش و می آمد، علی که با اسکیت می آمد، سبحان که توپ فوتبال به دست می آمد، یگانه و زینب که دست خواهر و برادر کوچک شان را می گرفتند، و می آمدند، دختر و پسرهای چهار تا شش ساله که پدر و مادرها را به کتاب خواندن وادارمی کردند. حالا ما کتاب می خواهیم. مثل آسفالت و خربزه و ماست و پنیر، کتاب هم می خواهیم.


    این مطلب تا کنون 12 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کتاب ,مجتمع ,آمد، ,خانه ,گوید ,کتاب خانه ,آقای ماهر، ,مدیر مجتمع ,
    آسفالت و خربزه و ماست و پنیر و کتاب

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده