جستجو

تبلیغات



صدوبیست ساله

    دیروز اسدالله اسحاقی، شاعر شعرهای کتاب دانه و هندوانه آمد. الیاس و فاطمه و سبحان و طه و غزل و صبا و ساغر و محمد حسن و محمد صالح و مهدی و زهرا و رضا و علی نبودند. دوست داشتند باشند، اما نشد. پارکینگ را روفرشی انداختیم و نشستیم. شصت نفری بودیم. اول بچه ها برای اسدالله از کتاب دانه و هندوانه گفتند، و یکی دو تا از شعرهای کتاب را خواندند. بعد اسدالله برای مان شعر خواند، و از کوله پشتی جادویی اش یک پلاستیک پر هویج درآورد، و به همه نفری یک هویج داد. بعد گفت: "توی کوله پشتی ام درخت هم دارم، اما چه درختی"؟ بچه ها حدس زدند، همه کلی حدس زدیم تا بالاخره کشف کردیم درخت پسته است. اسداالله دو تا نهال کوچک پسته برای مان آورده بود. همه رفتیم توی باغچه ی مجتمع و نهال ها را کاشتیم، و آب شان دادیم، و هم پیمان شدیم از درخت ها نگه داری کنیم تا صدوبیست ساله شوند. بعد دوباره نشستیم به شعر خواندن، بعد شیرینی خوردیم، و دیدیم شب شده است. عکس گرفتیم، و نخود نخود هر که رود خانه ی خود.

    * عکس ها را در کانال تلگرامم به این آدرس ببینید: https://telegram.me/maher234


    این مطلب تا کنون 37 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ چهار شنبه 24 شهريور 1395
    منبع
    برچسب ها : درخت ,کتاب ,اسدالله ,صدوبیست ساله ,کوله پشتی ,کتاب دانه ,شعرهای کتاب ,
    صدوبیست ساله

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز دوشنبه 7 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر